اثر اکرم سرتختی

یادداشتی بر نمایشگاه «حوض نقاشی»؛ نقاشی‌های اکرم سرتختی در گالری ثالث

نویسنده: سیما افتخاری راد / گالری ثالث، 29-24 فروردین 1397
دیوارهای گالری ثالث این هفته با تعداد زیادی بوم کوچک و پوشیده از رنگهای ناب و خالص، در میان شلوغی خیابان و کتابفروشی و کافه خودنمایی میکند. بومهایی که کار و پیشه، دیدارها، بازی و سرگرمی، خنده و شادی، غم و غصه و تصورات زنی میانه سال را بازگو میکنند. اکرم سرتختی که مانند بسیاری از هنرمندان خودآموخته دیگر، از دوران میانسالی خود به یکباره هنرش را عضوی جداناشدنی از زندگی خود میپندارد و هر لحظه و دقایقش را به خلق اثر میپردازد، در 50 سالگی، نقاشی را جدی میگیرد و اکنون که 17 سال از آن زمان میگذرد، بارها و بارها نمایشگاههایش را در داخل و خارج از ایران برپای نموده است.

اما، نقاش خودآموخته، هنرمندیست که تعلیمی برای خلق اثر ندیده است. او فردی شجاع و خلاق است و مانند هر هنرمند دیگری به دنبال دغدغههایی که در زندگیش وجود دارد به خلق اثر میپردازند. او در هر کجا که باشد درحال تأثیرگرفتن است. بدین دلیل خود را مقید به هیچ گونه سبک و حالتی نمیداند. برایش مهم نیست که آنچه میکشد تا چه حد می تواند مخاطب را تحت تأثیر قرار داده و یا پیامش را منتقل کند. او تنها از خلق کردن لذت میبرد.

این هنرمندان مانند بچه ها نقاشی می کشند اما نقاشی هایشان، قصه و روایتی بیش از آنچه کودکان در آثارشان دارند را منعکس میکنند. قصههایی که از گذشته شنیدهاند، میشنوند و به  یاد میسپارند. آنها همانند همان مادربزرگ و پدربزرگهای قدیمی عمل میکنند که محفل خانواده را در ساعات طولانی شب با گفتهها، شعرها و خاطرات خود گرم میکردند. در نقاشیهایشان همان پندها، درسها، دلهرهها، عاشق شدنها، شکستها، شادیها و شادمانیها را دارند. همان را پی میگیرند. برای همین است که برای خوانش آثارشان باید محیط رشدشان، کلامشان و زندگیشان را شناخت. از راه دور، به همان دوری هستند از ما. از نزدیک و از خانوادهاشان که باشی، خط به خطشان معنا مییابد برایتان. پای سخنشان که بنشینی، داستانشان را میفهمی. کلماتشان ساده است و نقاشیهایشان سادهتر و البته عمیقتر. باید خودشان باشند تا برگ به برگ و نقش به نقش آثارشان را معنا کنند. که خطشان، منحصر میشود به خودشان. نیاموختهاند که خط افقی چه معنا دارد  و عمودی چه معنا، نقطه چه میگوید و رنگ چه. اما میدانند که آدمی که دراز کشیده، خوابیده است یا مرده. نمیدانند مثلث ثبات دارد یا مربع و دایره، اما میدانند خورشید، دایره است و خانه، مربع. میدانند مربع که بکشی، دیواری میشود دور هر چیز و در حصارش میگیرد، پس دیگر آزادی ندارد. نمیدانند که سفید را برای نشان دادن خوبی و نیکی میتوان استفاده کرد اما میدانند چادر نماز، باید سفید باشد تا پاکی را نشان دهد. برایشان مهم نیست که اندازهی دست، چند سر است، اگر کودکانشان را در آغوش کشیدهاند پس دستها آنقدر کش میآیند که دور تمامی بچه ها را بگیرند. برایشان مهم نیست اگر زنی که میکشند با سطلهای سنگین در دست، بازوهایش آنقدر بلند میشود که تا مچ پایش میرسد. چه اهمیت دارد دخترکشان که می خندد لبش به اندازه عرض صورت باز میشود تا شادیش بیشتر به چشم آید، این همان شنیدههای کودکیش است. وقتی با انگشتان است که میشود همه چیز را در دست گرفت و کار انجام داد، چه نیازیست که آنها را کوچک و ناپیدا کشید، باید که بزرگ باشند و کشیده و همه یک اندازه. دل همیشه جای به یاد ماندنیهاست و از جمله بچهها، پس تعجبی ندارد اگر شبیه تلویزیون باشد و نمایشی از خاطرهها چون از کودکیش دل مخزن عشق بوده است.

اکرم سرتختی با گوش خودش طاووس را شنیده و شاید با چشم خودش طاووس را دیده اما با خط خاص خودش  آن را نقش   میزند. طاووس او پرندهایست که تخمهایش، تمام سرتاسر دم و انتهای بدنش را میپوشاند و بچههای درون تخمها همه زیبا هستند و هر کدام منحصر بفرد و وقتی بیرون میایند هم به اندازه مادر زیبا میشوند و در پناه او، همچنانکه درون تخمهایشان در پناهش بودند. شیر میتواند کنار طاووس بنشیند، و اسب و زرافه بر لاک پشت و حلزون سوار شوند و در کنار آنها دخترک بازی کند و مادرش برقصد؛ اگر قصه چنین گفته باشد. این عشق است و درس محبت. درد معنا ندارد چرا که بازگفتنی نیست. اگر شاخ بجای دم مینشیند و یا به هم دوخته میشوند و پوزه، تا زمین ادامه مییابد، موجودی ناشناخته است که تنها هنرمند میشناسدش. معنا کردنش بیفایده است مگر پای صحبتش نشسته باشی.

رنگها برایشان همان معانی روزانه را دارد. شاد که باشد، رنگی میپوشد و غمگین که باشد، تیره. سیاه؛ رنگ عزاست و سفید؛ عروسی، قرمز؛ شادی و نارنجی؛ شیطنت. بیش از این کلمات، نمیدانند. آبی و سومهای، هر دو آبی هستند. رنگها سمبلیک نیستند مگر در مذهب و فرهنگشان. اگر رنگ در مذهبشان نقش دارد همان را میشناسند. آن هم مذهبی که شنیدهاند. برایشان مهم نیست در جای دیگر، سفید چه معنایی دارد و سیاه چه؟ برای آنها یک معنا بیشتر ندارد.  آدم بد همیشه رویش سیاه است و لباسش سیاه اما دست و پایش میتواند رنگ دیگری باشد . دختر جوان همیشه زیباست و لباسهایش پر از رنگ و گل.

 نقاش خودآموخته سخن نمیگوید. قصه تعریف نمیکند. پند نمیدهد. او سخنش، قصهاش و پندش را با تصویر نمایش میدهد.

اما آنچه همیشه در تمامی تصاویرشان دیده میشود استفاده ناب از خط، نقطه، سطح و رنگ میباشد. خط میتواند نشان دهنده هر چیز باشد؛ دیوار خانه، میلههای زندان، زمین، درخت و پنجره. حجم معنا ندارد. خطهای شطرنجی میتواند روی صورت باشد برای توری، نقش لباس باشد ، زمین کشاورزی باشد و یا پوست بدن حیوان. اما نقطه؛ بسیار مهم است. گویا نقطه برای آنها دربرگیرنده تمام ریزهکاریها و نقوش و تمام کننده کارهایشان است. میتواند بر هر جایی بنشیند. فضا را به یکباره کامل میسازد و به چشم میآید.

معنا از کودکی در وجودشان نقش بسته است چرا که بیشترشان سوادی برای خواندن ندارند و یا اگر دارند تحقیق و بررسی در بسیاری زمینهها انجام ندادهاند. تحقیقات آنها تجربیاتی است که کسب کردهاند. تجربیاتشان، شنیدههایشان است و دیدههایشان. شنیدن قصهها و داستانهای زندگیها و دیدنشان؛ دیدنی دقیق است. دقیق از هر چه در اطرافشان میگذرد. نکته بینند با حافظهای قوی. و همان است که نقاششان میکند و هنرمندشان. پس معنای درونشان متفاوت از معنای درون دیگری رشد میکند.

به اشتراک گذاشتن در:

When: -
Where:
Tehran Tehran Province Iran